روزهای تنهایی من ...

تنهاییم را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست ... گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

ساده نویسی نشان ساده دلی نیست..می دانم برنمی گردی....
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩

بی تو

  بی تو

       دنیا بر سرم آوار شد

بین ما

       هر پنجره دیوار شد

درد ما

       در بودن ما ریشه داشت

رفتن و مردن

         علاج کار شد

آشنایی های خوش آغاز ما

                   ابتدا نفرت سپس انکار شد

آنکه اول نوشدارو می نمود

                    بر لب ما زهر نیش مار شد

عیب از ما بود

عیب از ما بود

          از یاران نبود

                     تا که یاری یار شد

بیزار شد ...

 


comment نظرات ()
ساده نویسی نشان ساده دلی نیست..می دانم برنمی گردی...
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩

من

    آن گلبرگ بی برگم

        که می میرم

             ز بی آبی

ولی

       با خفت و خواری

                   پی شبنم

                          نمی گردم...


comment نظرات ()
.....................
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸

بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت

بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند

بر آن آئینة ی زنگار بسته

بر آن گهواره که ش دستی نجنباند



بر آن حلقه که کس بر در نکوبید

بر آن در که ش کسی نگشود دیگر

بر آن پله که بر جا مانده خاموش

کسش ننهاده دیری پای بر سر

 

بهار منتظر بی مصرف افتاد!

به هر بامی درنگی کرد و بگذشت

به هر کوئی صدائی کرد و استاد

ولی نامد جواب از قریه نز دشت



نه دود از کومه ئی برخاست در ده

نه چوپانی به صحرا دم به نی داد

نه گل روئید نه زنبور پر زد

نه مرغ کدخدا برداشت فریاد



به صد امید آمد، رفت نومید

بهار  آری بر او نگشود کس در

درین ویران به رویش کس نخندید

کسی تاجی ز گل ننهاد بر سر



کسی از کومه سر بیرون نیاورد

نه مرغ از لانه نه دود از اجاقی

هوا با ضربه های دف نجنبید

گل خودروی بر نامد ز باغی



نه آدم ها نه گاوآهن نه اسبان

نه زن نه بچه . . . ده خاموش خاموش

نه کبکنجیر می خواند به دره

نه بر پسته شکوفه می زند جوش



به هیچ ارابه ئی اسبی نبستند

سرود پتک آهنگر نیامد

کسی خیشی نبرد از ده به مزرع

سگ گله به عوعو در نیامد



کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال

که پا بر جادة خلوت گذارد

کسی پیدا نشد در مقدم سال

که شادان یا غمین آهی برآرد



غروب روز اول لیک تنها

درین خلوتگه غوکان مفلوک

به یاد آن حکایت ها که رفته ست

ز عمق برکه یک دم ناله زد غوک



بهار آمد نبود اما حیاتی

درین ویرانسرای محنت آور

بهار آمد دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در...

               


comment نظرات ()
ساده نویسی نشان ساده دلی نیست..می دانم برنمی گردی...
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸

نمی دانم چرا همه می خواهند

طناب امیدم را

از بام آمدنت ببرند

می گویند باید تو می رفتی

تا من شاعر شوم

حالا مدتی ست که می دانم

اکثر این چله نشینان چرند می گویند

آخر از کجای کجاوه ی کج کوک جهان کم می آید

اگر تو از راه دور دریا برگردی؟

آنوقت دیگر شاعر بودنم چه اهمیتی دارد؟

همین نگاه نمناک

همین قلب بی قرار

جای هزار غزل عاشقانه را می گیرد

می رویم بالای بام بوسه می نشینیم

و ترانه به هم تعارف می کنیم

در باران زیر سایه ی هم پناه می گیریم

تازه میشود بالای تمام ابرهای بارانی نشست

آنوقت

آنقدر ستاره به روسری زردت می چسبانم

تا ستاره شناسان

کهکشان دیگری را در آسمان کشف کنند

به چی می خندی؟

یادت هست که همیشه

از خندیدن دیگران

بر چکامه های پر چرایم دلگیر می شدی؟

اما تو بخند

تمام ترانه ها فدای یک تبسمت خاتون

حالا برای همه می نویسم که آمدی

و سبزه ی صدایت

در گلدان سکوتم سبز شد

می نویسم که دستهای سرد مرا

در زمهریر اینهمه تازیانه گرفتی

می نویسم که...

کاش برمی گشتی...

                                             

                                           هرجا هستی و با هرکه هستی ولنتاین مبارک


comment نظرات ()
ساده نویسی نشان ساده دلی نیست.می دانم برنمی گردی...
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳۸۸

وه

چه شبهای سحر سوخته

من

خسته

در بستر بی خوابی خویش

در ِِ بی پاسخ ویرانه ی هر خاطره را

کز تو در آن

یادگاری به نشان داشته ام کوفته ام

کس نپرسید ز کوبنده ولیک

با صدای تو که می پیچد در خاطر من :

کیست کوبنده ی در ؟

هیچ در باز نشد

تا خطوط گم و رویایی رخسار تو را

باز یابم من یک بار دگر

آه

تنها همه جا

از تک تاریک فراموشی کور

سوی من داد آواز

پاسخی کوته و سرد :

- مُرد دلبند تو مَرد !

راست است این سخنان

من چنان آینه وار

در نظرگاه تو استادم پاک

که چو رفتی ز برم

چیزی از ماحصل عشق تو بر جای نماند

در خیال و نظرم

غیر اندوهی در دل

غیر نامی به زبان

جز خطوط گم و نا پیدایی

در رسوب غم روزان و شبان

***

لیک از این فاجعه ی ناباور

با غریوی که

ز دیدار به ناهنگامت

ریخت در خلوت و خاموشی دهلیز فراموشی من

در دل آینه

باز

سایه می گیرد رنگ

در اتاق تاریک

شبحی می کشد از پنجره سر

در اجاق خاموش

شعله ای می جهد از خاکستر

***

من در این بستر بی خوابی راز

نقش رویایی رخسار تو می جویم باز

با همه چشم تو را می جویم

با همه شوق تو را می خواهم

زیر لب باز تو را می خوانم

دائم آهسته به نام

ای مسیحا !

اینک

مُرده ای در دل تابوت تکان می خورد آرام

آرام آرام...


comment نظرات ()
وطن
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۸

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود

بگذارید پیشاهنگ دشت شود

و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید

 

این وطن هرگز برای من وطن نبود

 

بگذارید این وطن رویایی باشد

که رویاپروران در رویای خویش داشته اند

بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود

سرزمینی که در آن

نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند

نه ستمگران اسباب چینی کنند

تا هر انسانی را آنکه برتر از اوست از پا درآورد

 

این وطن هرگز برای من وطن نبود

 

آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود

که در آن آزادی را

با تاج گل ساختگی وطن پرستی نمی آرایند

اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست

زندگی آزاد است

و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم

در این سرزمین آزادگان برای من هرگز

نه برابری در کار بوده است نه آزادی

آه بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود

سرزمینی که هنوز

آنچه می بایست بشود نشده است

و باید بشود

سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد

سرزمینی که از آن من است

از آن بینوایان.کارگران.آزادگان.من

که این وطن را وطن کردند

که عرق و خون جبینشان

درد و ایمانشان

در ریخته گری های دستهاشان

در زیر باران خویش هاشان

بار دیگر باید

رویای پرتوان ما را بازگرداند

آری

هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید

پولاد آزادی زنگار ندارد

از آن کسان که زالو وار

به حیات مردم چسبیده اند

ما می باید سرزمینمان را

بار دیگر بازپس بستانیم

آه آری

آشکارا می گویم

این وطن برای من هرگز وطن نبود

با این وصف سوگند یاد می کنم

که وطن من خواهد بود

رویای آن همچون بذری جاودانه

در اعماق جان من نهفته است

ما مردم می باید

سرزمین مان. معادن مان.

گیاهان مان . رودخانه هامان

کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را

آزاد کنیم

همه جا را

سراسر گستره ی این خاک سرسبز را

و بار دیگر وطن را بسازیم

 


comment نظرات ()
ایران هرگز نخواهد مرد...
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸

سرزمین من تابوتی نیست

که به خاکش توان سپرد

زیر چکمه های زنگاری زمان

سرزمین من بمبی است

روزی منفجر خواهد شد

تا آفتاب رشته رشته تقسیم شود در میان خانه ها...

***

بخواب ای مهربان ای یار

بخواب ای کشته ی بیدار

بخواب ای خفته ی گلگون

بخواب ای غوطه ور در خون

***

سکوت سرخ خاک تو

صدای نینوا دارد

در این دم کرده گورستان

تگرگ مرگ می بارد

به سوگ تو در این مقتل

کدامین مویه و شیون

سکوت یاس در خانه

هجوم مرگ در برزن

***

بخواب ای مهربان ای یار

بخواب ای کشته ی بیدار

بخواب ای خفته ی گلگون

بخواب ای غوطه ور در خون

تمام سینه ها عریان

تمام چهره ها خونین

تمام دستها خالی

تمام چشمها غمگین

به خاک مسلخ افتادند

در این صحرای خون باران

برادرها جدا از هم

پدرها بی پسرهاشان

***

تو ای تن خفته ی گمنام

بخواب اکنون که بسیاری

لالالالا لالالالا

بخواب آری که بیداری

بر این ویرانه خاک تو

که گلگون شد چو عاشورا

به یادت باغ می سازند

برادرهای فرداها

***

به سوگ تو در این مقتل

کدامین مویه و شیون

سکوت خشم در خانه

هجوم مرگ در برزن

***

بخواب ای مهربان ای یار

بخواب ای کشته ی بیدار

بخواب ای خفته ی گلگون

بخواب ای غوطه ور در خون


comment نظرات ()
ساده نویسی نشان ساده دلی نیست...می دانم بر نمی گردی...
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و در این راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم

***

گل به گل سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تواند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک اما

آیا باز می گردی

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد

***

از دلم رست گیاهی سرسبز

سر برآورد درختی شد و نیرو بگرفت

برگ برگردون سود

این گیاه سرسبز

این برآورده درخت اندوه

حاصل مهر تو بود

و چه رویاهایی که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیتها

که به آسانی یک رشته گسست

چه امیدی چه امید

چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید

دل من می سوزد

که قناری ها را پر بستند

که پر پاک پرستوها را بشکستند

و کبوتر ها را

آه کبوتر ها را

و چه امید عظیمی به عبث انجامید

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی باد را می مانم

من به سرگردانی ابر را می مانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم

***

باد با من می گفت چه تهیدستی مرد

ابر باور می کرد

من در آیینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه می بینم می بینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را درخور

هیچ

من چه دارم که سزاوار تو

هیچ

تو همه هستی من هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری

همه چیز

تو چه کم داری

هیچ

بی تو در می یابم چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی

نه دریغا هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی

***

بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد

واندر این دوره ی بیدادگریها هر دم

کاستن کاهیدن

کاهش جانم کم کم

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو

بی تو مردم مردم

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی

روی تو را کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که

عجب عاقبت مرد

افسوس کاشکی می دیدم

به خودم می گویم

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

***

با من اکنون چه نشستنها خاموشیها

با تو اکنون چه فراموشیهاست

دشتها نام تو را می گویند

کوهها شعر مرا می خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوه ی اندوه ز چیست

در تو این قصه ی پرهیز که چه

در من این شعله ی عصیان نیاز

در تو دمسردی پاییز که چه

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از تو متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنایی با شور

و جدایی با درد

و نشستن در بهت فراموشی یا غرق غرور

سینه ام آینه یست با غباری از غم

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار

آشیان تهی دست مرا

مرغ دستان تو پر می سازد

آه مگذار که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد

به فراموشیها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می گویم آه

با تو

اکنون چه فراموشیها

با من اکنون چه نشستنها خاموشیهاست

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

***

با خودم می گویم

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

***

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و در این راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم...

 


comment نظرات ()
ساده نویسی نشان ساده دلی نیست...می دانم برنمی گردی...
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸

 

تو نیستی و صدای تو

هوای خوب این خونه هست

صدای پای عطر گل

صدای عشق دیونه هست

تو از من دور و من دلتنگ

تو آبادی و من ویرون

همیشه قصه این بوده

یکی خندون یکی گریون


همیشه قصه این بوده

توی یک لحظه  توی یک دیدار

یک زخم از زهر یک لبخند

تمام عمر فقط یک بار

پس از اون  زخم پروردن

پس از اون  عادت و تکرار

ولی نصف یک روح این ور

یک نیمه اون ور دیوار


 

خودت نیستی  صدات مونده

 

صدات چشمام رو گریونده

دلم روی زمین مونده

فقط از تو همین مونده


نفس های عزیز من

صدای پای شب بو هاست

صدای باد و بوی نخل

هوای شرجی دریاست

سکوت  اینجا صدای تو

هوا اینجا هوای تو

پر از تکرار این حرفم

دلم تنگه برای تو


همیشه قصه این بوده

یا مرگ قصه یا آدم

ته دریاچه های عشق

می جوشند چشمه های غم

همیشه عشق یعنی ابر

غروب و غربت بارون

تو در من جوشش شعری

صدای اون لب بی روح

 

 

 

 

 خودت نیستی  صدات مونده

صدات چشمام رو گریونده

دلم روی زمین مونده

فقط از تو همین مونده

 

 


comment نظرات ()
ساده نویسی نشان ساده دلی نیست..می دانم برنمی گردی..
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۸

 


بر آن فانوس که ش دستی نیفروخت

بر آن دوکی که بر رف بی صدا ماند

بر آن آئینة زنگار بسته

بر آن گهواره که ش دستی نجنباند



بر آن حلقه که کس بر در نکوبید

بر آن در که ش کسی نگشود دیگر

بر آن پله که بر جا مانده خاموش

کسش ننهاده دیری پای بر سر



بهار منتظر بی مصرف افتاد

به هر بامی درنگی کرد و بگذشت

به هر کوئی صدائی کرد و استاد

ولی نامد جواب از قریه نز دشت.


نه دود از کومه ئی برخاست در ده

نه چوپانی به صحرا دم به نی داد

نه گل روئید نه زنبور پر زد

نه مرغ کدخدا برداشت فریاد


به صد امید آمد رفت نومید

بهار  آری بر او نگشود کس در


درین ویران به رویش کس نخندید

کسی تاجی ز گل ننهاد بر سر


کسی از کومه سر بیرون نیاورد

نه مرغ از لانه نه دود از اجاقی

هوا با ضربه های دف نجنبید

گل خودروی بر نامد ز باغی


نه آدم ها نه گاوآهن نه اسبان

نه زن نه بچه  ده خاموش خاموش

نه کبکنجیر می خواند به دره

نه بر پسته شکوفه می زند جوش


به هیچ ارابه ئی اسبی نبستند

سرود پتک آهنگر نیامد

کسی خیشی نبرد از ده به مزرع

سگ گله به عوعو در نیامد


کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال

که پا بر جادة خلوت گذارد

کسی پیدا نشد در مقدم سال

که شادان یا غمین آهی برآرد


غروب روز اول لیک تنها

درین خلوتگه غوکان مفلوک

به یاد آن حکایت ها که رفته ست

ز عمق برکه یک دم ناله زد غوک


بهار آمد نبود اما حیاتی

درین ویرانسرای محنت آور

بهار آمد دریغا از نشاطی

که شمع افروزد و بگشایدش در...

                                  


comment نظرات ()
از زندگانیم گله دارد جوانیم...شرمنده جوانی از این زندگانیم
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

...عصر ما

عصری که

فرصتی شورانگیز است

تماشای محکومی که بر دار می کنند

عصر کثیف ترین دندانها

در خنده ای

و مستاسل ترین ناله ها

در نومیدی

عصری که دستها

سرنوشت را نمی سازد

و اراده

به جایی ت نمی رساند

عصری که ضمان کام کاری تو

پول چاپی ست که به جیب می زنی

به پشتوانه ی قدرت ات

از سمسارها و رئیسه گان

عصری که مردان دانش

اندوه و پلشتی را

با موشک ها

به اعماق خدا می فرستند

و نان شبانه ی فرزندان خود را

از سربازخانه ها گدایی می کنند

و زندانها انباشته از مغزهایی ست

که اونیفورم ها را وهنی به شمار آورده اند

عصر عظمتهای غول آسای عمارت ها

و دروغ

عصر رمه های عظیم گرسنگی

...و وحشت بار ترین سکوت ها

عصری که شرم و حق

حساب اش جداست

و عشق

سوءتفاهمی ست

... که با متاسف ام گفتنی فراموش می شود


comment نظرات ()
کفر نامه...
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧

کفرنامه 

دگر فریادها در سینه ی تنگم نمی گنجد

دگر از فرط می نوشی میم مستی نمی بخشد

دگر بنگ و باده آرامم نمی سازد

باری بدن اندوه و خرامان است

دلم خواهد که فریاد رعدآسا زنم

فریاد برگویم خدایی نیست

خدایی که فغان و ناله هایم

در دل او بی اثر باشد

خدا نیست

خدا هیچ است

خدا پوچ است

خدا جسمی است بی معنی

خدا یک لفظ شیرین است

من اینک ناله ی نی را خدا خوانم

من آن پیمانه ی می را خدا خوانم

خدای من بنگ و باده می باشد

خدای من شراب خونین رنگ می باشد

شما ای مولیانی که می گویید خدا هست

و برای او صفتهای توانا هم روا دارید

بگویید پس بفهمم

چرا اشک مرا هرگز نمی بیند

چرا ناله های قلب مرا هرگز نمی شنود

عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا

اگر در نعشه ی افیون از من مست

گناهی سر زد ببخشیدم

ولی نه

چرا من رو سیه باشم

چرا غلاده ی تهمت 

مرا در گردن آویزد

شب است و ماه می تابد

ستاره نقره می پاشد

و گنجشک بر لبان هوس انگیز زنبق

می زند بوسه

من اما سرد و خاموشم

خداوندا

خداوندا

اگر روزی ز عرشت به زیر آیی

و لباس فقر پوشی

و برای لغمه نانی

غرورت را به پای نامردان بشکنی

زمین و آسمانت را کفر می گویی

نمی گویی؟

خداوندا

اگر در روز گرماگیر تابستان

تن خسته خویش را

بر سایه ی دیواری به خاک بسپاری

لبت را بر کاسه ی مسی قیراندود بگذاری

اندکی آن طرف تر

کاخ های مرمرین بینی

زمین و آسمانت را کفر می گویی

نمی گویی؟

خداوندا

اگر با مردم آمیزی

شتابان در پی روزی

ز پیشانی عرق ریزی

شب آزرده و دل خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمانت را کفر می گویی

نمی گویی؟

خدایا

خالقا

بس کن جنایت را

بس کن تو ظلمت را

تو در قران جاویدت

هزاران وعده ها دادی

تو خود گفتی که نامردان

بهشتت را نمی بینند

ولی من با دو چشم خویشتن

دیدم که نامردان

ز خون پاک مردانت

هزاران کاخ می سازند

خدایا

خالقا

بس کن جنایت را

بس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی

اگر اهرمن شهوت

بر انسان حکم فرماید

تو او را با صلیب عصیانت

مصلوب خواهی کرد

ولی من با دوچشم خویشتن

دیدم پدر

با نورسته ی خویش گرم می گیرد

برادر شبانگاهان

مستانه از آغوش خواهر کام می گیرد

نگاه شهوت انگیز پسر

دزدانه بر اندام مادر می لرزد

قدمها در بستر فحشا می لغزد

..!!پس...قولت

اگر مردانگی این است

به نامردی نامردان قسم

نامرد نامردم

اگر دستی به قرآنت بیالایم

خدایا

خالقا

بس کن جنایت را

بس کن تو ظلمت را

تو خود سلطان تبعیضی

تو خود فتنه انگیزی

اگر در روز خلقت مست نمی کردی

یکی را همچو من بدبخت

یکی را بی دلیل آقا نمی کردی

جهانی را اینچنین غوغا نمی کردی

...

هرگز این سازها شادم نمی سازد

دگر آهم نمی گیرد

دگر بنگ و باده آرامم نمی سازد

شب است و ماه می رقصد

ستاره نقره می پاشد

من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم

اگر حق است

زدم زیر خدایی

    زدم زیر خدایی ...

 


comment نظرات ()
ساده نویسی نشان ساده دلی نیست.می دانم برنمی گردی...
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧

همیشه حواسم به بی صبری این دل ساده بود

نه وقتی برای رج زدن روزهای رد شده داشتم

نه حتا فرصتی

که دمی نگاهی به عقربه ثانیه شمار ساعت بیندازم

با آرزوهای آنور دیوار زندگی کردم

با خوابهای برباد رفته

منتظر بودم روزی بیاید

که همه در خیابان به یکدیگر سلام کنند

چراغ تمام چهار راهها سبز می شود

و همسایه ها

خواب موبایل و پراید سفید بدون قسط

و کابوس چک برگشتی نبینند

چاقو تیز کن ها بادکنک بفروشند

و سر و کله تو

از آنسوی سایه سار فانوسها پیدا شود

هنوز هم منتظرم

از گریه های مکررم خجالت نمی کشم

سکوت بیمارستان بیداری را رعایت نمی کنم

کاری به حرف و حدیث این و آن ندارم

دِکارت هم هر چه می خواهد بگوید

من خواب می بینم

... پس هستم


comment نظرات ()
ساده نویسی نشان ساده دلی نیست.می دانم بر نمی گردی..
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧

صدای گامهایش را می شنوی...

پاییــــز است

فصل مهـــــر

فصل تـو

فصل هزار رنگ زندگی ام با تو

فصل اولین تپشهای گرم عشق تو درقلبم

و جاری شدنم در زندگی

 در تو ...

فصل حرفهای نگفتنی

فصل نواخته شدنم از تو

نواخته شدن شنیدنی ترین ملودی زندگی ام

پاییـــــز است

                      پاییــــز ....

 

آن روز لکلکهای سپید

مهربانترین فرزند خورشید را

از پس بدرقه اشکهای من

بر بام شرقی ترین خانه

ارمغان آوردند

از آن روز سالهاست که می گذرد

از رنگ کودکی

از بوی خاک باران خورده

و از صدای صبح مدرسه

گذشت...

تا به فصل من و تو برسد

و رسید...

چهار فصل گذشت

از بودن با تو

از شکفتن دوباره من

از تولد من با تو

از درخشش اولین طلوع تو در من

از تولد دوباره

تا دوباره تولد

و قلبم هدیه این تولد دوباره

هدیه کودک نوظهور چشمانت

تـولـدت مبـارک...

 


comment نظرات ()
از زندگانیم گله دارد جوانیم...شرمنده جوانی از این زندگانیم...
نویسنده : علی (بامداد) - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧

 

من و این اتاق سرد

 

با این تنهایی که همه جا را پر کرده

 

با دسته گل نرگس

 

در آن گلدان قدیمی مادربزرگ

 

... منتظر پژمردن و مردن هستیم

 

 

 


comment نظرات ()